خیال باشد یا رویا.....نامش مهم نیست؛ موهبتی است... مبهم ،اما روشن! همراهش که شوی پر میگیری....سبکبال همچون فاصدک......جدا از زمان و مکان...هر لحظه ،هر جایی!!

قدم میزنم زیر باران..باران...باز هم باران...این خیال را بیشتر میخواهم...باز باران...دوباره باران....تا برسم به اسمان....اسمان یک خورشید پاییزی که میتابد بر برگهای رقصان افرا ...راستی،اگر افرا نبود پاییز هم معنا نداشت! رنگها را نفس میکشم...قرمز، زرد، نارنجی.....  نارنجی، میبرد مرا به غروب....دلم میگیرد....بار اسمان زیاد است؛ اما گاه به گاه باید احساس کنی وزن جهان را ....و سپس میرسم به شب..اسمان سبک میشود ونورانی........نوبت شیطنت ستاره هاست! خاموش..روشن..اینسو...انسو....دنیایی است اسمان شب..گویی لایتناهیتر است....عمیقتر وپر رازتر !

و بعد ارام ارام سپیده صبح....طلوع دوباره زندگی...یک جاده روستایی...بوی خاک...بوی نم...بوی علف...بوی کلبه های چوبی ....بوی همه رویاهای من.......جدا از زمان و مکان....هر لحظه هر جایی........سبکبال همچون قاصدک!!!

 

   + سپیده - ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۸/۱٧

 

دستان هنرمندش مینواخت نوای عشق را و چه زیبا مینواختند این دستان... و او چه خوب میدانست جادوی دستانش را!

و عادت شده بود لبخندی از سر غرور بر ان نگاه همیشه خیره ...نگاهی شاید همچو هزاران نگاه مشتاق دیگر که خیره می ماندند برش!

و روزی ان نگاه نیامد.....نیامد تا خیره شود و ارام برود.....و ان روز زیبا نمی نواختند دستان جادوییش!

و چه دیر دانست که ان نگاه خیره جاری میکرد عشق را..شور را...زندگی را در نوای سازش!!!

قدر نگاههای جادوویی زندگیمان را امروز بدانیم!

   + سپیده - ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱

 

زندگی زیباست...زیباییهای زندگی بسیار ساده اند...شاید به همین دلیل انها را گم میکنیم...گلهای کوچک گلدان..رقص شاخه های درختان در باد....جیک جیک گنجشکهای باغچه...خش خش برگهای روی زمین...تق تق قطره های باران روی پنجره و صدای خروسی که از خانه همسایه به گوش میرسد......

اینقدر نزدیک و انقدر ناپیدا !!

   + سپیده - ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱۳

شنگول و منگول

 

ای ای که باورم نمیشه این سکوتی که الان اینجا حاکمه.....اوهههههههههه سرم رفت از دست این خواهران کوچک!! به خصوص اون فسقلتره که پدر منو دراورده با شیطنتهاش..صبح که شروع میکنه به غلت زدن و مالیدن چشماش که همه نشانه های بیدارشدنش هست با خودم میگم خداحافظ ارامش عزیزم...به امید دیداربامن حرف نزن

خلاصه که بدجوری درگیر شدم و یه جورایی خسته...اما با همه اینها جالبه که تحمل یه روز ندیدنشونو هم ندارم...اینم یه مدل دیوانگیه دیگهلبخند

یادش به خیر روزایی که تو خونه ما مدادرنگی تو کفشها نبود....کنترل تلوزیونو از تو لباسشویی پیدا نمیکردی......موبایلت کنار تخم مرغهای یخچال نذاشته بود....دایم شاهد به فنا رفتن کرمها و لوازم ارایشی که کلی پول بالاش دادی نبودی.....سیب زمینی و پیازو از تو وان جمع نمیکردی....دیوارهای خونه محل خلق اثار هنری نبودن...در کابینت اشپزخونه رو که باز میکردی خرس و میمون و اردک بهت لبخند نمیزدن.....توی فر پی لنگه کفش نمیگشتی..........ماهی یکبار در حال خرید هدفون نمیدیدنت.....روی جلد کتابی که برات باارزش بود عکس چشم چشم دو ابرو نقاشی نشده بود و روزی هزار و هشتصد و نود و نه بار با حوله مشغول خشک کردن کف زمین و میز و صندلی نبودی...........

یادش گرامی!!

   + سپیده - ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۱٦

1390

 

سال ١٣٩٠ هم رسید و با دهه ٨٠ خداحافظی کردیم. به یاد دارم زمانیکه دهه ٨٠ شروع شد تا مدتی کلمه ١٣٨٠ برام نامانوس بود...اما این نود زود خودشو جا انداخت و امیدوارم دهه خوبی باشهلبخند.

نمیدونم ما انسانها داریم به چه سمتی حرکت میکنیم...بهتر شدن یا بالعکس؟ شاید اشتباه کنم...اما هر چه به گذشته برمیگردیم انسانها انسان تر بودند..یه جورایی بی الایش تر..صادق تر..قابل اعتماد تر...اما مگه انسانها کی هستن؟ همین من و تو و انها...و جالب اینجاست که هر کدوم از ما خودمونو خوب میبینیم و این دیگران هستن که صد رنگند و....

شاید هم فاصله گرفتن زندگی از سادگی و اشتیاق داشتن دنیای رنگارنگ ساخته  همین بشر دوپا ..ناخوداگاه درون مارو هم از سادگی جدا میکنه و صد رنگ میشیم!!!

در هر حال به خاطر گل روی عادل فردوسی پورلبخند هم که شده این سال مبارک ٩٠ رو به فال نیک میگیریم...سالی باشه برای حرکت به سمت خوبی..نیکی..زیبایی و عشق !!

   + سپیده - ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱۱

میگذرد..

واقعا که ادم متوجه گذشت زمان نمیشه و بهترین چیزی که میتونه یهویی یاداوری کنه که روزها چه به سرعت میگذرند و میروند از پی هم..دیدن عکسهای قدیمیه..حالا شاید از نظر زمانی زیاد هم قدیمی نباشن..اما یه حس خاص در انسان ایجاد میکنن..هم قشنگ هم دلگیر...هم یاد اون روزها لبخند میاره به لب ادم..هم یه جورایی انگار دور شدی از بخشی از زندگیت که دیگه برنمیگرده.....گاهی اوقات یه گوشه از دیوار با چند قاب عکس دربرگیرنده زندگی چندین نسل از یک خانواده میشه که هر کدوم دور و زمانی داشتن برا خودشون و حالا.....ارام و متین..در چارچوب یه قاب عکس بهت نگاه میکنن..با یه لبخند دلنشین...به همین سادگی!

شاید فردا فرصتی برای مهربانی نباشد....بیا امروز مهربان باشیم!

 

                     

 

   + سپیده - ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٤

دنیا

 روزها به سرعت برق و باد میگذرند و هر روز میشه دیروز و فردا میشه امروز..چند روز فکر میکنم که زندگی همینه یا ما فقط یه تیکشو گرفتیم و از جنبه های دیگه اش غافل شدیم..دنیا به این بزرگی ..اینهمه افریده های گوناگون...دشت ودمن..کوه و جنگل...اسمون و دریا....هزاران هزار پرنده و حیوان و موجودات مختلف......

خوب اگه زندگی صبح بیدار شدن..سر کار رفتن..مدرسه بچه ها...کار خونه..و شب خوابیدن و دوباره همین تکرار هست پس تکلیف اون بالاییها چی میشه...اخه اونهام مال همین دنیایی هستن که ما داریم یه چرخه تکراری و محدودو توش طی میکنیم..

یعنی اون همه عظمت و شگفتی خلق شده و سهم ما از اون میشه تماشای یک ساعت فیلم مستند و دوباره همون زندگی دایره ای؟؟؟؟؟

 

                              

   + سپیده - ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۸/٢۳

سالاد

با امدن فصل تابستان بازار سالادها هم رونق بیشتری میگیره..به همین منظور دستور تهیه دو سالاد که نتیجه سرچ بنده در سایت all recipesمیباشد را در این پست   مینویسم..امیدوارم نوش جان کنید و به مخترعش هم دعایی بفرمایید..

سالاد مرغ و بروکلی

مرغ پخته نگینی...بروکلی خرد شده...پیاز قرمز خرد شده...مغز تخمه افتابگردان...مایونز و سرکه قرمز

  

سالاد کالباس یا بیکن

کالباس یا بیکن خردشده...کاهو خردشده...پیازقرمز خردشده...گوجه خردشده...نان تست بوداده به قطعات مربعی شکل...مایونز و نمک و ابلیمو

البته فکر میکنم در هر دو مورد اگر مایونز را حذف کنیم هیچ اتفاقی نمی افتد و سالاد هم سالمتر خواهد گردید! تصمیم با خود شما!

   + سپیده - ٢:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳

ایران بودم

جای همه دوستان دور از وطن خالی..اصلا همون هوای پرگرد و غبار و الوده در چند هفته اخیر شیراز کل ریه مارو پاکسازی کرد و پرانرژی تر گشتیم! 

وانتهای هندونه و طالبی و خربزه و....٣ کیلو هزار...٢کیلو هزار..:) بساط بلالی و باقلای دوره گرد..بستنی و فالوده...اش رشته و سبزی...از هر قلمی که بود جا ننداختم:)

از همه مهمتر بودن در اتاقی که سالهای کودکی و نوجوانیو برام تداعی میکنه ..صدای جیک جیک گنجشکهای حیاط صبح زود...و صدای نمکی که البته الان جز نون خشک اهن پاره هم میخرید!

نیکا و ایلا کلی کیف کردند..دور و برشون شلوغ و من هم کلی نفس راحت کشیدم از دست این دو وروجک..که جا داره همینجا از زحمات بی شایبه مادربزرگ و خاله جون تشکر کنم و بگم که چقدر دلم براشون تنگ شده...

مامان بزرگ ..بابابزرگ..خاله جون..همه دوستای خوب..شهر قشنگمون..خونه عزیز...دوستتون داریم.هر جا باشیم..............

   + سپیده - ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٤

گرمه

ای ای ای...هوا گرم شده اینجا..و من مارو و هوای گرم پونه!!!اصلا کل و هم این مغز من قاط میزنه با گرما.اسم خودمم هم فراموشم میشه تا به مابقی..حالا جالب اینه که از برف و سرما هم خوشم نمیاد و افسرده میشم و بی حوصله..حالا در زندگی قبلی خرس قطبی بودم یا میمون جنگلهای استوایی خودم هم نمیدونمچشمک.

ایا واقعا این مقوله زندگی گذشته صحت داره؟باید جالب باشه اگر واقعا ما چندین بار به دنیا بیاییم و هر بار به شکلی..مثلا فکر کنید زمانی گل رز بودید..یا مورچه..ای وای نکنه من سوسک بودم با دمپایی زدن نابودم کردننگران.اما ترجیح میدم که یک درخت کهنسال پر شاخ و برگ بوده باشم وسط یک دشت در پای یک کوه..

گفتم در گرما مغزم ...اینم نتیجه نوشتن در هوای گرمخجالت

 

                                             

   + سپیده - ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٧
← صفحه بعد