بادام تلخ

بعد از مدتها دلم هوس اجیل کرد و به انبار اذو قه هایی که از ایران اوردم و شامل اجیل,لواشک,قطاب,لینا,پسته کلوچه و...که البته چندین قلمش ته کشیده دستبرد زدم و درست اخرین دونه مغز بادوم باید تلخ باشه مثل هلاهل..عصبانیاه اه کل کیفمو به هم ریخت.

جای همه خالی ,کمی این چند روز هوا بهتر بود و شد نفسی بکشیم,البته یه مسافرت ۳ روزه هم داشتیم که خوش گذشت,اصولا من و همسر زیاد در نحوه گذران سفر تفاهم نداریم اما چون اینبار ایشان کنفرانس تشریف داشتند من و نیکا کلی حال کردیم ,صبح ساعت نه با هزار بدبختی بیدار میشدیم ,نه اینکه فکر کنید سحرخیز شده بودیم,نه چون از صبحانه هتل که تا ده بیشتر سرو نمیشد جا میموندیم بدو بدو میرفتیم پایین و از خودمون پذیرایی میکردیم و بدو بدو برمیگشتیم تو رختخواب تا ١١-١۲ میخوابیدیم ,صد البته اگر همسر عزیز بودند تا ساعت ١۲ مارو به دیدن چندین اثار باستانی و هنری و معماری و...برده بودنچشمک.

خلاصه ١۲ هم کمی فیلم و اسناک خوری میکردیم و بعد کوله بر دوش میرفتم سراغ سنترها و مراکز خرید و....برای ۳-۴ ساعت که اگر اقای همسر بود بعد از یک ساعت اعلام خستگی شروع میشد ,بعد هم برمیگشتیم هتل و با دخملک کمی نقاشی و قصه,بگذریم که یک بار هم که من چشمامو بسته بودم و دراز کشیده بودم نیکا گفت:مامان.منو دعوا کن...من:چرا....نیکا:ببین چیکار کردم و همه اینها توام با لبخندی عاشقانه بود که به من میزد,و بله دختر نازم کل تشک تختو با خودکار ابی نقاشی کرده بود,به قول خودش این دختره,این گربست,این سگه,این بستنی ,,,و همش هم شکل هم بود....البته جای همسرجان در کنارمون خالی بود ,خداییش من هم خیلی تنبلم,اعتراف صادقانه,اما خوب همه که از دیدن ساختمان صد ساله لذت نمیبرن من همون هتل ۵ ساله رو ترجیح میدمزبان

اینجا هم حسابی حال و هوای سال نو و کریسمس و..داره,مراسم بابا نویل در مجارستان ۶ دسامبر برگزار میشه که ما هم به یک مهمانی که برای بچه های کارکنان کلینیک ترتیب داده شده بود دعوت شدیم,قرار بود بابا نویل یا به زبان مجاری میکولاش بچی ,تک تک اسم بچه هارو بخونه بچه ها برن رو سن, شعر بخونن و کادوشونو از بابا نویل بگیرن ,اینو برا نیکا توضیح داده بودم و میگفت مامان من از بابا نویل نترسما,گفتم نه نمیترسیلبخند.البته نیکا قرار بود شعر توپ سفیدم رو بخونهنیشخند,وقتی اسمشو خوندن تو مسیری که تا سن با پدر رفته بود مرتب تکرار میکرده من از بابانویل نمیترسم اما معلوم نبود دل کوچیکش چقدر تاپ تاپ کرده اخر هم شعرشو نخوند و البته کادوشو گرفت و برگشت,و تا چند روز بعد مرتب میگفت من از بابا نویل نمیترسما!!!!!

عکسارو بعد میذارم چون کم کم خروسای مجارستان اذان میگن راستی اینا که مسلمون نیستن هم خروساشون اذان میگنمتفکر


   + سپیده - ٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٥