خاطره

تقريبا 5 سال از اولين روزي كه پا به خاك مجارستان گذاشتم ميگذره,گاهي اوقات فكر ميكنم كه خیلی زود گذشت وگاهي مثل اینكه سالهایی دور بوده,در هر حال اينم  بخشی از عمرم بود كه قرار بود اينجا باشم و بودم.سگد ,شهری كه تا به اونروز اسمي هم ازش نشنیده بودم و هرگز فكر نمیكردم كه روزی دخترم تو اين شهر به دنیا بیاد.
چقدر هم كه سخت بود اون روزای اول,وای دلم برا خودم سوخت
03.gif,خوب واقعا هم آسون نبود یهو از خونواده,شهر ,كشور و.... همه چیزایی كه 26 سال باهاشون زندگی كرده بودم جدا شدم و قدم به جایی گذاشتم كه همه چیز متفاوت بود و غريب.يادمه كه تو راه حسابي مريض شدم و تو تاكسی خواب بودم ,اولين جایی كه چشممو باز كردم رو يه پل بود كه هنوز هر وقت از اون پل رد میشم اون لحظه به يادم مياد.اونقدر گیج بودم كه فقط ميخواستم برسم خونه و بخوابم و يادمه كه يه قرص خوردم و ...تا فردا صبح كه بيدار شدم و بازم نميفهميدم كجام.اينارو مینویسم كه اگه یه روز فراموشي گرفتم یادم باشه كه چه بر من گذشت از خوب و بد.ادامه داستان در شماره بعد, باید برم كه فسقلی شیر میخواد.

/ 4 نظر / 11 بازدید
امير

وبلاگ زيبايی داری ... غربت وحشتناکه ... راستی روسی هم ياد گرفتی ؟ ... موفق باشی ...

وروجک

هر چند که روزهای سختی رو داريم ميگذرونيم ولی همينها هم يه روزی برامون تبديل به خاطراتی فراموش نشدنی و شايد هم دور از دسترس ميشه .... در ضمن آقا امير زبان اينجا روسی نيست بلکه مجاريه و هيچ شباهتی هم حتی به روسی نداره

م

az jo