ياد باد آن روزگاران ياد باد.............

الان ساعت 1 نيمه شبه خونه ساکت ساکت و فقط صداي جيرجيرکا از پنجره نيمه باز رو به حياط به گوش ميرسه,يه ظرف پراز پوست گريپ فروت کنارمه که بخش خوردنيش ديگه نيستش البته نيم ساعت پيش بودش

4_13_6.gif

.
فردا بازم همسر عزيز تا عصر کاره و بعدش کلي خسته مياد خونه منم که بايد تا اون موقع با نيکا سر و کله بزنم,توپ چهل تيکش الان زير پام افتاده الهي فداش بشم دخترکمو رفتم يه نيگاه بهش کردم چقدر تو خواب معصوم و پاکه,يه اردک زرد داره که خاله نيلوش بهش داده و از ايران آورديمش اونم تو تختشه,کنارش لالا کرده.

16_3_127v.gif


نميدونم چرا يه مدته تا چشمامو ميذارم رو هم خاطرات گذشته سرازير ميشن به مغزم نکنه ميخوام بميرم,از کودکي دبستان,راهنمايي,دبيرستان,دانشگاه,ازدواج و سفربه..و همشونو کاملا لمس ميکنم مثل اينکه درست تو اون لحظه هستم.

يادمه از فراش دبستانمون بستني چوبي ميخريديم 2 تومان از اون 2 تومنيهاي پهن,راهنمايي که بودم نصف ساندويچ کتلت 15 تومن,دبيرستان همبرگر 150 تومان يادش به خير اون زمان يه دختره بود که هر روز همبرگر ميخريد و در حال خوردن از دوست پسر جديدش تعريف ميکرد و من فکر ميکردم که چه دختر بديه همون موقع هم خنگ بازي در ميآوردم تازه بيچاره فقط به طرف زنگ ميزد و نهايتش تو خيابون 10 دقيقه باهاش صحبت ميکرد ,و من از اينکه دختر پاکي بدم احساس غرور ميکردم نميخوام بگم که بد بود اما خوب اصلا نميشه طرز فکر اون زمان جوونارو با جووناي اين دوره مقايسه کرد يادمه تنمون ميلرزيد که 5 سانت جلو موهامون از مقنعه بيرونه و ماشين گشت از اون زردو سبزا پيداش ميشد,ميگم دلم برا خودمون سوخت

36_1_44.gif


جووني هم نکرديم شايدم نه, بدم نميگدرونديم خاطرات خوبي دارم البته تو دانشگاه شيطنتامون بيشتر گل کرد,يادش به خير من و دوستم مريم که بعد چند سال الان داره فوق ميخونه البته من همون بعد ليسانس فوقم رو هم گرفتم يعني در عين حاليکه در خط شيطنت بودم حواسم به درس هم بود,اما چه فايده .

آره چه روزايي داشتيم منو مريم, الان که يادم مياد ميگم چه باحال بوديم ما

4_1_110.gif

اونايي که هنوز تو سالاي 20 هستيد قدرشو بدونيد بر نميگرده

/ 19 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
۲۳ختر

آپت قشنگه ........................

سحر

سحر

وای سپيده جون. انقدر دلم گرفته. چند روزه حتی درسم نخوندم.

سحر

سپيده جون دوستت دارم.مثل مامانم بهم آرامش دادی.البته اون قضيه رو مامانم هم نميدونه.

سحر

ولی هنوزم نميتونم قبول کنم! چه دختر لوسی هستم! يه ذره صلابت روحی ندارم!

مسافر

سلام اگر خاطراتت را هر روز مينوشتی جالب تر بود و من هر روز ميامدم ميخوندم برام خيلی جالبه هر موقع آپ کردی خبرم کن حتما ميام.

لیلی مامان يونا

ممنونم که به من سر زدی با اجازه لينکتون کردم.راستی چه عکسای قشنگی